حكيم ابوالقاسم فردوسى

445

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز سر تا به پايش بآهن ببست * بر و بازوى و گردن و پاى و دست بپولاد خايَسك آهنگران * فرو برد مسمارهاى گران نگونش بچاه اندر انداختند * سر چاه را بند بر ساختند و ز آنجا بايوان آن دخترش * بياورد گرسيوز آن لشكرش همه گنج و گوهر بتاراج داد * ازين بدره بستد بدان تاج داد منيژه برهنه بيك چادرا * برهنه دو پاى و گشاده سرا كشيدش دوان تا بدان چاهسار * دو ديده پر از خون و رخ جويبار به دو گفت اينك ترا خان و مان * زوارى برين بسته تا جاودان غريوان همى گشت بر گرد دشت * چو يك روز و يك شب برو بر گذشت خروشان بيامد بنزديك چاه * يكى دست را اندرو كرد راه چو از كوه خورشيد سر بر زدى * منيژه ز هر در همى نان چدى همى گرد كردى بروز دراز * بسوراخ چاه آوريدى فراز ببيژن سپردى و بگريستى * بران شور بختى همى زيستى [ باز رفتن گرگين به ايران زمين و دروغ گفتن در كار بيژن ] چو يك هفته گرگين بره بر بپاى * همى بود و بيژن نيامد بجاى ز هر سوش پويان بجستن گرفت * رخان را بخوناب شستن گرفت پشيمانى آمدش زان كار خويش * كه چون بد سگاليد بر يار خويش بشد تازيان تا بدان جشنگاه * كجا بيژن گيو گم كرد راه همه بيشه برگشت و كس را نديد * نه نيز اندرو بانگ مرغان شنيد همى گشت بر گرد آن مرغزار * همى يار كرد اندرو خواستار يكايك ز دور اسب بيژن بديد * كه آمد ازان مرغزاران پديد گسسته لگام و نگون كرده زين * فرو مانده بر جاى اندوهگين بدانست كو را تباهست كار * بايران نيايد بدين روزگار اگر دار دارد اگر چاه و بند * از افراسياب آمدستش گزند كمند اندر افگند و برگاشت روى * ز كرده پشيمان و دل جفت جوى ازان مرغزار اسب بيژن براند * بخيمه در آورد و روزى بماند پس آنگه سوى شهر ايران شتافت * شب و روز آرام و خوردن نيافت چو آگاهى آمد ز گرگين بشاه * كه بيژن نبودست با او به راه بگفت اين سخن گيو را شهريار * بدان تا ز گرگين كند خواستار پس آگاهى آمد همانگه بگيو * ز گم بودن رز مزن پور نيو ز خانه بيامد دمان تا بكوى * دل از درد خسته پر از آب روى همى گفت بيژن نيامد همى * بارمان ندانم چه ماند همى بفرمود تا بور كشواد را * كجا داشتى روز فرياد را برو بر نهادند زين خدنگ * گرفته بدل گيو كين پلنگ همانگه به دو اندر آورد پاى * بكردار باد اندر آمد ز جاى پذيره شدش تا كند خواستار * كه بيژن كجا ماند و چون بود كار همى گفت گرگين به دو ناگهان * همانا بدى ساخت اندر نهان شوم گر ببينمش بىبيژنم * همانگه سرش را ز تن بر كنم